استقلال

اشتباه نکنم سیزده چهارده ساله بودم. دختر مدیر اموزشگاه زبانی که میرفتم خودش از مدرس ها بود و به شاگردهاش گفته بود چون دوران دانشجوییش رو در تهران خونه گرفته و مستقل بوده الان براش سخته که تو خونه پدری زندگی کنه برای همین اینجا هم یه خونه مستقل براش گرفتن و البته از شلختگی ها و کوه لباس نشسته و خونه بهم ریخته ای که احیانا کارگر بیاد تمیز کنه براشون گفته بود. 

اون موقع این حرفش بین بچه های اموزشگاه پیچیده بود و همه با تعجب میگفتیم مگه میشه ادم خونه پدر مادرش باشه و بره مجردی زندگی کنه!

اون موقع نمیدونستم 13 _14 سال بعد تنها ارزوی باقی مونده برام میشه همین استقلال بلکه فرجی بشه برای رهایی از داستان هایی که هر روز پدر میسازه و مادر هزار بار تکرارشون میکنه.


منبع این نوشته : منبع
خونه

افسانه شش کچلون به اضافه یک

و همچنان ماجراهای من و عروسک های کچلم ادامه داره

نشد تهران بیام

خرازی اینجا هم اون مدل مو رو ندارن 

مدل های دیگه هم که هواااااار تومن کشیدن روش

خرازی های انلاین هم فقط یکی شون گفت میاره و الان ده روزه نیاورده

تجربه داوطلب شدن دوستان برای گشتن در بازار تهران موفقیت امیز نبود

یه ریزه کاریهایی داره که حتما باید کار کرده باشی تا متوجه بشی

دیگه نمیدونم باید چه کنم


#اون به اضافه یک خودمم که یکم مونده بهشون بپیوندم


منبع این نوشته : منبع

پاسخ به سوال: کجایی؟ چرا نیستی؟

با اینا مشغولم

احتمالا تا اخر تیر درگیر چندتای باقی مونده ام و بعدش باید برم سراغ نقاشی های که لطف کردید فرستادید و طرح هایی که براشون زدم رو اجرا کنم.

همچنان برای ارسال نقاشی وقت دارید البته.


#پاسخ به سوال :قضیه نقاشه چیه؟(کلیک کنید)



منبع این نوشته : منبع

چه خبر؟

سلام
خوبید؟
خوشید؟
سلامتید؟
قبل مشهد بکوب مشغول دوخت و دوز بودم
مشهد هم حسابی یه یادتون بودم
از مشهد هم اومدم چنان سرمایی خوردم که قشنگ ده روز افتادم تو رختخواب
الانم یکی دو روزه بلند شدم دوباره مشغول دوخت و دوز
خلاصه به یادتون هستم
دعا کنید زودتر بتونم یه سر و سامونی به کسب و کارم بدم و وقت بیشتری برای خوندن و نوشتن بتونم بذارم. گرونی به کنار اما این جنس تو بازار پخش نکردنهای عمده فروشهای تهران خیلی کارام و برنامه هام رو عقب انداخت.
فعلا خدانگهدارتون


منبع این نوشته : منبع
مشهد ,مشغول دوخت

پیشنهاد امروز

جشن که تموم شد مسیر رو بلد نبودم. تا یک جایی با بچه ها همراه شدم تا به خیابون اصلی برسم. از هر دری صحبت کردیم. از اعتکاف و کنکور بگیر تا روحانی و احمدی نژاد. 
اخر مسیر یکی شون گفت بگرد یکی رو پیدا کن که مثل خودت باشه.
گفتم یعنی اطلاعیه بدم روزنامه؟
باز خنده ش گرفت و گفت اره اره.
گفتم باشه باشه و از هم جدا شدیم و ... بماند



#ببخشید که نظرات چندتا پست اخیر و مخصوصا پست اخر رو جواب ندادم. ممنونم از راهنماییهای همه بزرگواران. فکر کنم در حد همون زنگ زدن دو تا واسطه بمونه و تمام.

منبع این نوشته : منبع
باشه